تبليغاتX
دست نوشته‌های خانوم اسمارتیز
دلم می‏گه، دستام تایپ می‏کنن، شما می‏خونین، در نهایت دوست می‎‏شیم

به زودی عمومی میشه...


ادامه مطلب
× نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:24  توسط  خانوم اسمارتیز  | 

دستاش تو دستم بود٬ یه دفعه ول شد... دور چشماش اشک بود...
رفت... واسه همیشه
دوستت دارم
دلم برات تنگ میشه
خوب بخوابی...

تو خوشکل ترین و خوش قلب ترین مادربزرگ دنیایی...
ناراحتم که دیگه هیچ وقت نیستی... خوش حالم از اینکه دیگه هیچ وقت درد نمی کشی...
× نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:3  توسط  خانوم اسمارتیز  | 


جواب صبر کردن من این نبود ...
بغض و بغض و بغض

× نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:45  توسط  خانوم اسمارتیز  | 

هوس کردم تو یه جاده‏ی پر پیچُ خم، بدوئم. پیچ‏ها رو بگذرونم. برام مهم نیست بعد از اولین پیچ، تو باشی یا نباشی. برام مهم اینه که بالاخره باشی! به هر قیمتی که شده! من بارها این مسیر رو گذروندم. خیلی افتادم. دستامو نگرفتی. هیچ‏وقت! این‏بار بازم خواستی منو تو این جاده‏ی لغزنده، بندازی، اما نذاشتم. تو رفتی اما من همین‏جا هستم. بعد از یک سال، شاید نوبت تو باشه که تموم این پیچ‏ها رو بگذرونیُ امیدت رو از دست بدی و دوباره با نشونه‏های ریز و درشت، یه جرقه‏ای از امید به دست بیاری و با جون و دل نگه‏ش داری! تو می‏تونی! چون من منتظرت می‏مونم. با دقت بگرد عزیزم. بالاخره یه راهی پیدا می‏کنی! همون‏طور که من به سختی این راه رو پیدا کردم و حاضر نیستم از دست‏ش بدم. تو هم بگرد و پیداش کن تا قدر بدونی! می‏دونم مَردی و زودتر از من پیداش می‏کنی. من منتظرتم عزیزم ... 

× نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:58  توسط  خانوم اسمارتیز  | 


امروز-امشب، تولد يكی از بهترين دوستامه! دوستی كه خيلی شبا، تا بوق سگ، شريك خاطره‏هامو، گريه ها و خنده ها و مسخره بازی‏هام بود! دوستی كه با آن‏لاین بودنش، جلوی خيلی از تنهايی هامو گرفت.
 نيما جونم، تولدت مبارك عزيز دلم! *:

× نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:40  توسط  خانوم اسمارتیز  | 

گوشیشو دزدیدن! چاقو گذاشتن پشت کمرش ... گوشیشو دزدین ازش ...
الهی برات بمیرم ... بغضی شدم نفس من ... میدونی عاشقتم نه؟

× نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:27  توسط  خانوم اسمارتیز  | 

دیشب وقتی اس‏ام‏اس‏های قشنگت رو خوندم داغ کردم. لبخند نشست رو لبام. دیشب، شب قشنگی بود. از چیزایی حرف زدیم که تا به حال راجع به‏ش حرف نزده بودیم. از چیزایی حرف زدیم که شاید تا حالا از گفتن‏شون خجالت می‏کشیدیم. اما گفتم. اما گفتی. گفتیم! نیش‏مون باز بود. دوست دارم پوریا! دیشب شاید ده ثانیه هم حرف نزدیم اما با حرف‏هات قلبم قیلی ویلی رفت!

-          سلام.
-           سلام.
-          اس‏ام‏اس‏هات نمی‏رسن!
-          سعی خودمو کردم.
-          اوهوم ...
-          شیطون شدی
-          :دی
-          بچه پر رو، میمون
-          بــله!! :دی می‏خوای زنگ بزنی
-          می‏ترسم بابا بیدار شه
-          آهان
-          همون اس‏ام‏اس بهتر نیس؟
-          باشه
-          باشه

وسط اس‏ام‏اس بازی‏مون یهو دلیوری اس‏ام‏اس‏های تو نمی‏یومد. یه دور گوشیم رو روشن-خاموش کردم تا که برسن اس‏ام‏اس‏هات. وای چه‏قدر دوست دارم دیشب رو. وقتی گوشی زیر بالش بود و داشتم گریه می‏کردم و با سنجاق رو دیوار کنار تختم I love you می‏نوشتم ... وقتی اشک‏هام گوله گوله می‏چکیدن رو صورتم. وقتی بی‏هوا گوشی‏م رو نگاه کردم و دیدم سه تا اس‏ام‏اس از Mr. Love دارم تموم تنم به آتیش کشیده شد. تن و بدنم می‏لرزید. خدا خدا کردم که اس‏ام‏اس‏هات تازه باشن تا که خوابت نبرده باشه و بعدش پشیمون شم که چرا گوشیم رو گذاشتم زیر بالش ... دیدم آخرین اس‏ام‏اس‏ت ماله 2:43 دیقه‏س و ساعت گوشیم 2:45. یه لبخند خیلی بی‏اختیار نشست رو لبام. اونقد که خسته شد صورتم از این لبخند! فکر کن چه‏قدر لذت بخشه که در حال گریه کردن واسه کسی که دلت براش تنگ شده باشی و خودش این اس‎ام‏اس‏ها رو برات فرستاده باشه:

-          منم دوست دارم عاشقتم، میمون خودمی.
-          دلم می‏خواد برات بمیرم، اما خودت می‏دونی پهلونا نمی‏میرند.
-          دنیا رو خیلی کوچیک‏تر از اون می‏بینم که بخوام بگم یه دنیا دوست دارم!

اولین جوابی که دادم این بود:
-          مردم من واسه این همه لاو!

جواب دادی:
-          خب بالاخره یه دختر بیش‏تر که ندارم من.

نمی‏دونم می‏دونی یا نه اما خیلی لذت بخشه وقتی داری واسه دلتنگی کسی که دوستش داری گریه می‏کنی، اونقد که هق‏هق‏ت نفس‏ت رو بند آورده باشه، بعد بی‏هوا گوشی‏ت رو نگاه می‏کنی می‏بینی از همون آدم سه تا اس‏ام‏اس عاشقونه‏ئه خوشکل داری. انگار تموم دنیا رو بهت دادن. دیشب وقتی اس‏ام‎اس‏ت ُ دیدم تن و بدنم می‏لرزید. قلبم داشت از جا در میومد. مرسی پوریا. بابت تموم مهربونیات مرسی. مرسی که با تموم بدیام، با تموم بچه‏بازی‏آم، با تموم خل بودنام دوسم داری. دوست دارم. و بدون همیشه، هرجا که باشم، دوست دارمُ به یادتم ُ دلتنگتم. همیشه و همه جا. حتی وقتی کنارتم.

× نوشته شده در جمعه 27 شهریور ساعت 1:23 توسط خانوم اسمارتیز

 

× نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:40  توسط  خانوم اسمارتیز  | 

بگو اى يااار بگو
آسمون تار شده
رو زمين جاااا ندااارم
دل من تــــنگ شده
بگو اى ياااار بگو

بگو ديگه! بگو دلت برام تنگ شده! بگو دارى بدون من ميميرى! بگو بدون من دارى ديوونه میشى! بگو از اين شرايط خسته اى. بگو چقد دوسم دارى! بگو فقط منو میخواى؛ بگو ديگه... چرا هيچى نمیگى عشق من؟!
× پانيذ، چهارشنبه، پانزدهم مهر ١٣٨٨

× نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 23:2  توسط  خانوم اسمارتیز  | 

يه دستت رو بنداز دور كمرم، يه دستتم بذار لاى دستام. منو محكم بچسبون به خودت. میخوام گرماى نفسات رو، روو گردنم حس كنم. بغضم گرفته! دوست دارم پسره ى ديونه! دلم برات تنگ شده!

×پانيذ، يكشنبه، دوازدهم مهر ١٣٨٨

× نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:45  توسط  خانوم اسمارتیز  | 

امروز دوست پارميس، داشت میگفت "هرشب به اين فكر میكنم كه اگه من بميرم، تو واسه من گريه میكنى يا نه؟" دنياى عجيبيه! يكى مثه من، روياى هرشبش، معشوقه شه و فقط با اون شبش قشنگ میشه، يكى مثل اين طفل معصوم، با اين ابهام خوابش میبره كه وقتى بميره، دوستش براش گريه میكنه يا نه؟ ببين چه دنياى قشنگى برام میسازى... حتى دلتنگياتم برام قشنگن، روياهات برام قشنگن... دوست دارم!
× پانيذ، شنبه، چهارم مهر ١٣٨٨
× ايرانسل خريدم، فقط بخاطر شماها! ببينين چه با معرفتم! (:

× نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:41  توسط  خانوم اسمارتیز  |